تبلیغات
احکام شرعی - شروع جنگ جمل
 
احکام شرعی
دینی و مذهبی عکس ماه محرم
دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : محسن
فصل دوم : آغاز مخالفت ها با على علیه السلام و شروع جنگ جمل
مخالفت عایشه با على علیه السلام
عایشه پس از مراسم و مناسك حج به سوى مدینه روان شد، عبید بن سلمة اللیثى
(6)كه معروف به ابن ام كلاب بود، در نزدیكى مدینه به استقبال عایشه رفت .
عایشه پرسید: اخبار مدینه چیست ؟
عبید گفت : عثمان را كشتند.
عایشه پرسید: بعد از آن چه كردند؟
گفت : با على بن ابى طالب بیعت كردند.
عایشه گفت : اى كاش ! آسمان بر زمین مى افتاد تا چنین روزى را نمى دیدم و این خبر را نمى شنیدم ، به خدا سوگند كه عثمان را به ظلم كشتند و خون او را بى جرم گناه ریختند. والله یك روز عمر عثمان از یك روز عمر على علیه السلام بهتر بود، تا خون عثمان را طلب نكنم از پاى ننشینم .
عبید گفت : چرا چنین سخن مى گویى ؟در حالى كه در حق على علیه السلام ثناها كى گفتى كه در روى زمین هیچ كسى در نزد خداى سبحان از على بن ابى طالب علیه السلام گرامى تر نیست !
اكنون چرا او را دشمن دارى و دشنام مى دهى ، و خلافت او را نمى پسندى ؟
آیا تو نبودى كه مردم را بر كشتن عثمان تحریض ء تحریك مى كردى و مى گفتى : این پیر كفتار را بكشید؟
اكنون چه اتفاقى افتاده است كه چنین سخن مى گویى ؟
عایشه گفت : درست است كه در آن وقت این سخنان را مى گفتم ، اما اكنون چون اخبار كشته شدن ایشان را شنیدم ، از گفته خویش برگشتم ، عثمان از شما توبه خواسته بود، و چون توبه كرد از گناهان پاك شد. به خدا سوگند خون او را مطالبه خواهم كرد و در این كار آرام نمى گیرم .
فصل دوم : آغاز مخالفت ها با على علیه السلام و شروع جنگ جمل
مخالفت عایشه با على علیه السلام
عایشه پس از مراسم و مناسك حج به سوى مدینه روان شد، عبید بن سلمة اللیثى
(6) كه معروف به ابن ام كلاب بود، در نزدیكى مدینه به استقبال عایشه رفت .
عایشه پرسید: اخبار مدینه چیست ؟
عبید گفت : عثمان را كشتند.
عایشه پرسید: بعد از آن چه كردند؟
گفت : با على بن ابى طالب بیعت كردند.
عایشه گفت : اى كاش ! آسمان بر زمین مى افتاد تا چنین روزى را نمى دیدم و این خبر را نمى شنیدم ، به خدا سوگند كه عثمان را به ظلم كشتند و خون او را بى جرم گناه ریختند. والله یك روز عمر عثمان از یك روز عمر على علیه السلام بهتر بود، تا خون عثمان را طلب نكنم از پاى ننشینم .
عبید گفت : چرا چنین سخن مى گویى ؟در حالى كه در حق على علیه السلام ثناها كى گفتى كه در روى زمین هیچ كسى در نزد خداى سبحان از على بن ابى طالب علیه السلام گرامى تر نیست !
اكنون چرا او را دشمن دارى و دشنام مى دهى ، و خلافت او را نمى پسندى ؟
آیا تو نبودى كه مردم را بر كشتن عثمان تحریض ء تحریك مى كردى و مى گفتى : این پیر كفتار را بكشید؟
اكنون چه اتفاقى افتاده است كه چنین سخن مى گویى ؟
عایشه گفت : درست است كه در آن وقت این سخنان را مى گفتم ، اما اكنون چون اخبار كشته شدن ایشان را شنیدم ، از گفته خویش برگشتم ، عثمان از شما توبه خواسته بود، و چون توبه كرد از گناهان پاك شد. به خدا سوگند خون او را مطالبه خواهم كرد و در این كار آرام نمى گیرم .
عبید گفت : اى ام المومنین ! تو بین حق و باطل خلط كردى و میان امت مصطفى صلى الله علیه و آله غوغا و تفرقه مى افكنى و فتنه مى انگیزى . بدان كه در این میان خون هاى بسیارى ریخته خواهد شد.
عایشه به سخنان عبید اعتنایى نكرد و از آنجا بازگشت و به سمت مكه رفت .
مخالفت معاویه با على علیه السلام
معاویه كه در شام بود، همواره از احوال عثمان و طرفدارانم بنى امیه و مخالفان على بن ابى طلب علیه السلام كسب خبر مى كرد. او همه روزه از اخبار مدینه جویا مى شد تا این كه شخصى از مدینه به شام آمد و به نزد او رفت .
معاویه از او پرسید: كیستى و از كجا مى آیى ؟
گفت : من حجاج بن خزیمة تیهان هستم و از مدینه مى آیم .
معاویه گفت : اخبار مدینه را باز گو.
حجاج ، واقعه كشتن عثمان را از اول تا آخر تقریر كرد و خیر و شر آن را باز گفت . معاویه گفت : من خبر كشته شدن عثمان را شنیدم ، اگر در روز قتل عثمان شاهد قضایا بودى مرا مطلع ساز كه چه كسانى عثمانم را كشتند؟
حجاج گفت : مكشوح مرادى نزد او حاضر بود. حكیم بن جبل در حق او سعى و تلاش مى كرد. محمد بن ابى بكر او را زخمى كرد. كنانة بن بشر سیدان بن حمران مرادى به او زخم هاى مؤ ثرى زدند، بعد از آن اشتر نخعى ، عمار یاسر، عمر بن حمق خزاعى و جماعتى دیگر كه اسم آنان را نمى دانم به سراى او وارد شدند و كردند آنچه كردند.
معاویه گفت : چگونه خون عثمان ریخته نشود در حالى كه دوستان و معتمدانش او را تنها گذاشتند و یارى نكردند. به خدا سوگند اگر مرا عمر باقى باشد و اهل شام كمك یارى كنند، سزاى آن طایفه قاتلان را خواهم داد. معاویه از حجاج پرسید: چه كسى با على علیه السلام بیعت كردند؟
گفت : همه مهاجر و انصار و بزرگان حجاز و یمن و اكابر كوفه و معارف و مصر با على علیه السلام بیعت كردند، و گمان مى كنم كه اهل بصره هنوز بیعت نكرده باشند. مع ذلك تو بر على علیه السلام غلبه پیدا مى كنى و پیروز مى شوى ، چون اهل شام از تو اطاعت مى كنند و بدون چون چرا فرمانبردارند، ولى كسانى كه با على علیه السلام هستند بهانه گیرند و ره دستورى را بدون سؤ ال و جواب و چون چرا اطاعت نمى كنند. لشكر قلیل تو بهتر از لشكر فراوان على علیه السلام هستند.
اى معاویه ! على بن ابى طالب تنها با اعراق و حجاز بدون سرزمین شام راضى نخواهد شد و تو را آسوده نمى گذارد.
معاویه گفت : به خدا سوگند راست مى گویى . از امتناع و كمك به عثمان سخت پشیمانم ، او از من كمك و استمداد خواسته بود، اما به یاریش ‍ نپرداختیم .
مغیرة بن شعبه وقتى خبر گفت و گوى حجاج با معاویه را شنید به نزد امیر المؤ منین على علیه السلام شتافت و گفت : اى امیر المؤ منین ! پیش نهادى
(7) دارم ، از شما تمنا دارم قبول بفرمایید.
على علیه السلام فرمودن پیشنهادت چیست ؟
گفت : غیر از معاویة بن ابى سفیان از احدى نگرانى ندارم ، فقط معاویه است كه مخالفت با شما را آشكار مى كند. او پسر عموى عثمان است و شام در چنگال اوست ، او را در حكومت شام با عهد و پیمانى كه مى پذیرد، بگمار و عبدالله ابن عامر را به حكومت بصره بفرست تا دشمنان را آرام كند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود:
واى بر تو مغیره ! به خدا سوگند، فرمان خداى سبحان :
((و ما كنت متخذ المضلین عضدا (8))) مرا از این كار منع مى كند. خدا روزى را نیاورد كه معاویه را بر مقدرات مسلمین حاكم كنم ، اما او را به اطاعت و بیعت دعوت مى كنم ؛ اگر اجابت كند هدایت مى یابد و اگر مخالفت كند بر اساس ‍ حكم خداوند با او رفتار مى كنم .
مغیره ساكت شد و به منزلش رفت .
ابوایوب انصارى (9)
امیرالمؤ منین على علیه السلام تصمیم گرفت به شام عزیمت كند تا از نزدیك اهل شام را ملاقات نماید و نظریات معاویه را نیز بشنود. ابوایوب انصارى خود را به على بن ابى طالب علیه السلام رسانید و گفت : یا امیرالمؤ منین ! از شما مى خواهم كه هرگز این شهر را ترك نكنى چون شهر مدینه مركز اسلام و معدن ایمان ، سپر محكم و محل مهاجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله است ، قبر منور و روضه مطهر او در این جاست . در همین مدینة الرسول اقامت نما، اگر طایفه عرب همچنان كه پیشینیان را حمایت كردند، از تو حمایت كنند به حكومت خویش ادامه بده .
على علیه السلام فرمود: راست مى گویى اى ابوایوب ! اما مردان جنگى و وسایل امكانات جنگ و مال و اموال در عراق است كه در معرض هجوم اهل شام قرار دارند. دوست دارم نزدیك سرزمین شام باشم . تو نگران نباش ‍ آنچه خداى تعالى بر ما نوشته باشد مى رسد و امور به دست خداى سبحان است .
اما على علیه السلام با توجه به پیشنهاد ابوایوب ، اقامت در مدینه را پذیرفت ، آن گاه جعدة بن هبیرة بن ابى وهب را طلبید و او را به حكومت خراسان فرستاد، و عبدالرحمن را به حكومت ماهان روانه فرمود. همچنین براى هر شهرى كه در اطاعت او بودند حاكمى را فرستاد.
مخالفت عبدالله بن عامر
عبدالله بن عامر والى بصره كه منصوب عثمان بود پس از بیعت مهاجر و انصار با امیرالمؤ منین على علیه السلام به یقین مى دانست كه ولایت بصره از او سلب مى شود. لذا براى مردم خطبه اى خواند و آنان را بر ضد على علیه السلام چنین ترغیب كرد:
اى مردم ! خلیفه شما عثمان را مظلومانه كشتند؛ در حالى حق بیعت او بر گردن شماست . باید به یاریش بشتابید، نصرت كردن مرده و زنده او یكسان است .
یكى از معارف بصره به نام حارثة بن قدامه
(10) از جاى برخاست و با عصبانیت گفت : اى پسر عامر! ما را به تو نفروخته اند و برده تو قرار نداده اند! تو امیرى بودى از طرف عثمان ، و امروز او را در حضور مهار و انصار كشتند و احدى او را نصرت و یارى نكرده ، وارث خون عثمان فرزندان او هستند. خوب مى دانى كه مهاجر و انصار و اكابر و صحابه و اركان دین با امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت كردند و همگان بر امامت و خلافت او متفق هستند. اگر امیرالمؤ منین على علیه السلام تو را امارت این دیار دهد، با جان و دل اطاعت مى كنیم و اگر حكم عزلت را صادر كند، و امیر دیگرى بفرستد از تو اطاعت نمى كنیم . اینك تو چه كاره اى كه مى خواهى لشكر جمع آورى كنى ؟ تا زیر فرمان تو بر ضد امیرالمؤ منین على علیه السلام قیام كنند، این امرى محال و نشدنى است . و خود را به زحمت مینداز.
عبدالله بن عامر سرافكنده از منبر فرود آمد و چون مى دانست كه مردم بصره امیرالمؤ منین على علیه السلام را مخالفت نخواهند كرد. مردى را جانشین خویش قرار داد و شبانه به جانب مدینه حركت كرده ، از بصره گریخت
(11)،چون او به مدینه رسید، طلحه و زبیر را ملاقات كرد، و مورد ملامت آن دو قرار گرفت ، كه چرا بصره رها كرده و به مدینه آمده است ؟! آنان گفتند: چرا امئال و امكانات را ضایع كردى ؟! آیا از على علیه السلام ترسیدى ؟ باید در بصره مى ماندى تا ما و مخالفان دیگر به تو ملحق مى شدیم . ولید بن عقبه بن ابى معیط هم او را از آمدن به مدینه ملامت كرد.
آغاز گرفتارى على علیه السلام
با مخالفت بعضى بلاد كار بر امیرالمؤ منین على علیه السلام دشوارتر شد،و برخى شهرها نقض پیمان كردند، دشمنان و حسودان تحمل خلافت و امامت او را نداشتند حتى وقتى حضرت ، عمال خود را به بعضى شهرها مى فرستاد، نمى پذیرفتند و بى نتیجه بر مى گشتند. به جز كوفه ، بصره ، مصر و بعضى از نواحى حجاز كه فرمان او را اطاعت كردند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام چون اوضاع را چنین دید، دانست كه دایره فتنه برافروخته خواهد شد، به یاران خویش گفت :
اینك آنچه را من در ابتداى كار مى اندیشیدم ظاهر شد، جماعت و مفسدان و اوباشان دست به فتنه و فساد زده اند و پا از جاده اطاعت بیرون نهاده به مخالفت و اعداوت با من برخاسته اند مثل فتنه ، چون آتش است هر چه بیشتر بسوزد زبانه آن زیادتر مى شود و من تا حد امكان و قدرت ، در اطفاى این فتنه جهد و تلاش خواهم كرد، اگر سر به اطاعت فرود نیاورند با ایشان جنگ خواهم كرد تا خداى سبحان بین حق و باطل حكم كند.
شبى امیرالمؤ منین على علیه السلام براى انجام كارى از منزل خارج شد، در بین راه به خانه زینت دختر ابى سفیان رسید، آوازى شنید كه كسى دف مى زد و شعرى بدین مضمون مى خواند:
طلحه و زبیر در كشتن عثمان تلاش و سعى پیوسته داشتند آتش فتنه را برانگیختند. اگر امروز با على علیه السلام بیعت كرده اند آن را اثباتى نیست و عاقبت با او مخالفت مى كنند. در ظاهر با دوستى و در باطل مخالفت و منازعت دارند.
امیرالمؤ منین على علیها السلام بعد از شنیدن آن ابیات به سراى خویش باز گشت . آن شب همه اش در اندیشه آن اشعار بود، نماز صبح به مسجد رفت . بعد از فراغت از نماز، با جماعتى از دوستان و مخلصان خویش آن حكایت را در جریان گذاشت ، یاران ، آن حضرت را تسكین داده و وفادارى خویشتن را علام كردند.
توطئه طلحه و زیبر
طلحه و زبیر به نزد امیرالمؤ منین آمدند و گفتند:
اجازه سفر به مكه مى خواهیم تا اعمال حج عمره به جاى آوریم .
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:
حتما نیت دیگرى غیر از عمره در سر مى پرورانید. خوب مى دانم در خاطر چه اندیشه اى دارید، از اول به شما گفتم ، كه مرا رغبتى در خلافت نیست . خلافت را به شما پیشنهاد كردم ، قبول نكردید و سوگند خوردید كه اختلاف ایجاد نمى كنید، و عهد و پیمان نمى شكنید. اما اینك نقشه و اندیشه دیگرى دارید، مى گوید براى عمره به مكه مى روید، خداى تعالى از ضمیر شما بهتر آگاهى دارد، هر كجا مى خواهید بروید،اما گرد فتنه نگردید.
آن دو از نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام بیرون آمدند و به جانب مكه حركت كردند عبدالله عامر كه پسر خاله عثمان بود آنان را همراهى مى كرد و گفت : حیله اى نیكو اختیار كردید، بشارت مى دهم كه به مقصد خود نزدیك شدید، من شما را به یكصد هزار مرد جنگى یارى مى دهم .
طلحه و زبیر در مكه
عایشه كه به همراه جماعتى از بنى امیه در مكه ساكن بود، چون شنید طلحه و زبیر و عبدالله بن عامر به مكه رسیدند، بسیار خوشحال شد و به آنان خیر مقدم گفت و با آنان در مخالفت و دشمنى با امیرالمؤ منین على علیه السلام یك دم و یك جهت شده و بنى امیه را كه كینه على علیه السلام را در دل داشتند با خود همراه ساخت ، و همداستان شدند كه خون عثمان را بهانه ساخته ، با على علیه السلام مقابله كنند. طلحه و زیر نیز پیوسته عایشه را بر انتقام گیرى از خون عثمان تحریض تحریك مى كردند.
ملاقات با عبدالله بن عمر
طلحه و زبیر به دیدار عبدالله بن عمر كه در مكه مقیم بود رفتند و گفتند: عایشه از خلافت على علیه السلام نگران و حائف است ، او قصد دارد با ما به بصره بیاید تو نیز ما را همراهى كن ، و در این كار اسوه و الگوى ما باش چون سزاوارتر هستى . به كلماتى كه در ابتداى بیعت با على علیه السلام گفتیم فكر كن ، بلكه در سخنانى كه امروز مى گویم تدبر كن ، چون در حركت به سوى بصره جز اصلاح امور امت محمد صلى الله علیه و آله نیت دیگر نداریم .
عبدالله عمر گفت : شما مى خواهید مرا با خدعه و مكر فریب دهید و از خانه بیرون بكشید چنان كه خرگوش را با فریب از سوراخ بیرون مى كشند، و بعد از آن در دهان شیر حجاز، على علیه السلام بیندازد. محال است كه مرا با وعده هاى شیرین و نیرنگ فریب دهید. هر چند مردم را با زر و سیم و دینار و درهم انواع نعمت هاى دنیوى مى توان فریب داد، من همه اینها را كنار گذاشتم اگر خواهان خلافت بودم بعد پدرم كه به من عرضه شد بدون هیچ رنج و مشقت مى پذیرفتم . از من دست بردارید و دیگرى را فریب دهید.
طلحه و زبیر چون سخنان عبدالله عمر را شنیدند، دریافتند، كه او را نمى توان با چرب زبانى و نیرنگ راضى كرد، از او دست كشیدند.
در همان وقت یعلى بن منیة كه والى عثمان در یمن بود با چهار صد شتر و مقدار زیادى دینار و درهم به مكه رسید.
(12) زبیر گفت : از دینارى كه نقد دارى به ما وام بده تا در كارى كه در پیش گرفتیم خرج كنیم .
یعلى بن منیة شصت هزار دینار با آنان قرض داد.
زبیر با آن پول لشكر تدارك نمود و هر كسى در موافقت آنها و مخالفت با على علیه السلام مردد ود با آن دینار و درهم راضى كرد.
سپس به مشورت نشستند تا به كدام سوى حركت كنند.
زبیر گفت : به شام مى رویم ، كه لشكر و مال در آنجاست ، معاویه هم با على علیه السلام دشمن است ، و ما را مساعدت و یارى مى كند.
ولید بن عقبه گفت : معاویه هیچ كمكى به شما نخواهد كرد. همان گونه كه عثمان را چون در محاصره مخالفان بود و از او استمداد خواست هیچ مساعدتى نكرد تا او را كشتند. معاویه شام را براى خود مى خواهد، شما امید یارى از او نداشته باشید. رفتن به شام را فراموش كنید و به جاى دیگر عزیمت كنید.
معاویه چون شنید كه طلحه و زبیر و عایشه هم قسم شده اند تا بر ضد على علیه السلام آشوب كنند، بسیار خوشحال شد. اما از اینك آهنگ رفتن به شام را دارند ناراحت شد. و اشعارى از زبان ناشناسى منتشر كرد تا طلحه و زبیر میل حركت به شام را نكنند.
مناظره عایشه با ام سلمه
عایشه در این زمان به نزد ام سلمه
(13) از همسران خوب رسول خدا صلى الله علیه و آله بود و در مكه سكونت داشت رفت و گفت :
اى ام سلمه ! تو از همه زنان مصطفى صلى الله علیه و آله بزرگترى ، و نخستین زنى هستى كه با رسول خدا هجرت كردى و سهم هر یك از ما، از خانه تو فرستاده مى شد.
اى ام سلمه ! با خبر شدى كه مخالفان در حق عثمان چه كردند! آن قوم از او توبه خواستند، بعد از توبه استغفار به خانه او ریختند او را كشتند.
اكنون با خبر شدیم كه عبدالله بن عامر مى گوید در بصره یكصد هزار مرد شمشیر زن آمادگى خونخواهى عثمان را دارند. آیا تو با من موفقت مى كنى و در مصاحبت من به دان شهر مى آیى ؟ تا خداى سبحان این مار را به دست ما اصلاح كند.
ام سلمه گفت : اى دختر ابو بكر! من از كارهاى تو تعجب مى كنم تكه به دفاع از عثمان برخاستى و خون او را مطالبه مى كنى ! مگر، نبودى كه مردم را به كشتن او تحریض مى كردى و او را كفتار پیر و یهودى امت مى خواندى ؟
تو را به طلب خون عثمان چه كار؟ تو از قبیله بنى تیم بن مره و او از قبیله عبد مناف است . و میان شما خویشاوندى وجود ندارد و در زمان حیات وى نیز با وى موافق نبودى .

اكنون این چه حیله اى است كه در پیش گرفتى ، و بر على بن ابى طالب علیه السلام پسر عم رسول خدا شورش مى كنى و مردم را با مخالفت با او مى خوانى ، در حالى ؟ مهاجر و انصار با میل و رغبت با وى بیعت كردند، به خلافت و امامت او راضى شدند و تو فضایل امیرالمؤ منین على علیه السلام را از همه بهتر مى دانى .
عبدالله زبیر كه پیش ام سلمه ایستاده بود و سخنان ام سلمه را در بیان فضائل على علیه السلام را مى شنید،گفت : اى ام سلمه ! تو هرگز با آل زبیر خوب نبودى و هیچ وقت ما را دوست نداشتى .
ام سلمه گفت :
اى پسر زبیر! آیا توقع طمع دارى كه مهاجر و انصار و اكابر صحابه على بن ابى طالب علیه السلام كه والى مسلمانان است رها كنند و با پدر تو زبیر و رفیق او طلحه بیعت كنند؟ یقین بدان كه امیرالمؤ منین على علیه السلام مولاى من و مولاى هر مؤ من و مؤ منه اى است ، تو و پدرت كه خویشتن را در این فتنه مى اندازید، نتیجه اى نخواهید گرفت .
(14)
عبدالله بن زبیر گفت : هرگز از رسول خدا صلى الله علیه و آله نشنیدم كه على بن ابى طالب علیه السلام والى مسلمانان است .
ام سلمه گفت : اگر تو نشنیده اى از خاله ات عایشه بپرس تا به تو بگوید، كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در حق على علیه السلام فرمودند: على خلیفتى علیكم فى حیاتى و مماتى فمن عصاه فقد عصانى .
((على خلیفه من در حیات و بعد از حیات است ، هر كسى او را عصیان كند مرا عصیان كرده است .))
اى عایشه ! آیا تو این سخن را در حق على علیه السلام از زبان مبارك آن حضرت صلى الله علیه و آله شنیده اى و گواهى مى دهى ؟
عایشه گفت : آرى همین سخن را در حق على بن ابى طالب علیه السلام شنیده ام .
ام سلمه گفت : اى عایشه ! حالا كه مى دانى ، پس چرا بر على علیه السلام شورش مى كنى و فریب فتنه گران را مى خورى ، از خداى تعالى بترس ، و بر حذر باش از آن كلمه اى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
لا تكونى صاحبة كلاب و حواءب و لا یغرنك الزبیر و طلحه فانهما لایغنیان علیك من الله شیئا.
((اى عایشه ! از آن كه سگان حواءب بر وى بانگ زدند نباش و طلحه و زبیر تو را نفریبند كه هیچ سودى برایت ندارد.))
اى عایشه ! این كلمات مبارك مصطفى صلى الله علیه و آله را فراموش ‍ مكن .
عایشه چون این سخنان را از ام سلمه شنید، او را خوش نیامد، و آزرده خاطر از نزد او بیرون رفت .
آن گاه با طلحه و زبیر و جماعتى از بنى امیه و عده اى از مردم مكه به سوى بصره حركت كرد.
نامه ام سلمه به امیرالمؤ منین على علیه السلام
چون مخالفان على علیه السلام به سوى بصره حركت كردند، بلافاصله ام سلمه (رضى الله عنه ) نامه اى بدین مضمون به امیرالمؤ منین على علیه السلام نوشت .
سلام علیكم و رحمة الله ، امیرالمؤ منین على علیه السلام بداند كه طلحه و زبیر و عایشه جماعتى از پیروان آنان به همراهى عبدالله بن عامر به بهانه خونخواهى عثمان بن عفان به سوى بصره حركت كردند، خداوند تو را از شر آنان حفظ فرماید.
اگر خداى تعالى زنان را از جهاد و بیرون رفتن از خانه نهى نمى كرد و پیامبر صلى الله علیه و آله هم بر این معنى سفارش نمى فرمود من كه ام سلمه ام شمشیر بر مى داشتم و در ركاب تو مى جنگیدم و هر چه مى فرمودى ، اطاعت مى كردم ، اكنون كه چنین عذرى دارم ، فرزند عمر بن ابى سلمه كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله او را فراوان دوست داشت به خدمت تو مى فرستم ، تا در ركاب تو به هر كارى اشاره فرمایى اطاعت كند.
(15)
نامه را پیچید و به پسر خود عمر داد و او را به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام فرستاد. عمر بن ابى سلمه مردى پارسا و عالم و عاقل بود. امیرالمؤ منین على علیه السلام او را پذیرفت و نامه نوشتن ام سلمه را تحسین كرد و عفت ، صلاح ، سلامت و عقل و دیانت او را ستود.
نامه ام الفضل
ام الفضل دختر حارث نیز نامه اى به امیرالمؤ منین على علیه السلام بدین مضمون نوشت : طلحه و زیر و عایشه از مكه خارج شدند و قصد عزیمت به بصره را دارند. مردم را به جنگ و دشمنى با تو ترغیب تشویق مى كنند، خداى تعالى یار تو است و به زودى بر آنان پیروز و غالب مى شوى .
امیرالمؤ منین على علیه السلام چون از مسافرت طلحه و زبیر و عایشه به بصره آگاه شد، محمد بن ابى بكر برادر عایشه را به حضور طلبید و گفت :
آیا شنیده اى كه خواهر تو عایشه چه اندیشه و چه خیالى در سر دارد؟ اول اینكه از خانه خویش كه خداى سبحان او را امر به به استقرار در آن كرده خارج شده .
دوم اینكه طلحه و زبیر را به مخالفت با من تحریض كرد، و جمعیتى را نیز مهیا كرده تا به جانب بصره براى جنگ و منازعه حركت كنند.
محمد بن ابى بكر گفت : خداى تعالى یار و یاور تو و پیروزى از آن توست . مسلمانان در خدمت و ركاب تو هستند و جاى نگرانى نیست به فضل الهى بر همه آنان پیروز مى شویم .
على علیه السلام با آواز بلند اصحاب و یاران خود را فرا خواند، همگى در مسجد جمع شدند، حضرت به آنان فرمود:
ان الله بعث كتابا ناطقا لا یهلك عنه الا هالك و ان المبتدعات المشتبهات هن المهلكات المرویات الا من حفظ الله ...
((اى مردم ! خداى تعالى به وسیله پیامبرش كتابى ناطق فرستاد، حق و باطل را بیان كرد، هر كسى به نبال شبه و بدعت باشد هلاك شود و هر كسى دستورات قرآن و فرمان یزدان را اطاعت كند نجات یابد .و اى یاران ! طلحه و زیر راه شقاق و اختلاف را انتخاب كرده ، مردم را به مخالفت و منازعت من مى خوانند.
آماده جنگ با این فرقه ناكث و پیمان شكن باشید تا اینكه فساد را از ریشه بركنید و مجال فتنه انگیزى ندهید.
(16)مردم در مقابل سخنان امیرالمؤ منین على علیه السلام پاسخ مثبت دادند و دعوت او را اجابت كردند.
عایشه در آبگاه حواءب
عایشه به همراهى طرفداران خود، شتابان به سوى بصره در حركت بود، در وقت سحر به آب حواءب رسید كه سگان آن حوالى با دیدن او و همراهانش ‍ به جنب به جوش در آمدند و به پارس كردن پرداختند.
مردى از لشكر عایشه پرسید: نام این آبگاه چیست ؟
گفتند: این آبگاه حواءب است .
عایشه با شنیدن حواءب لرزه بر اندامش افتاد، بلافاصله به اطرافیان گفت نه مرا برگردانید، من شما را همراهى نمى كنم و هرگز به بصره نخواهم آمد.
طلحه و زبیر به سرعت خود را به او رساندند و گفتند: اى عایشه ! چرا سخنان پریشان مى گویى . مگر چه شده است ؟
عایشه گفت : از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود:
از همسرانم كسى را مى بینم كه سگ هاى حواءب بر او حمله مى برند. عایشه ! سعى كن تو آن زن نباشى . اینك گمان مى كنم كه آن از فرمان مصطفى صلى الله علیه و آله مردد كرده ام .
صبح روز بعد، عبدالله زبیر پنجاه تن را به حضور عایشه آورد تا گواهى دهند كه این مكان حواءب نیست پس آنان به دروغ شهادت دادند. بدین حیله عایشه را آرام كرده به سرعت از آن سرزمین دور كردند، تا اینكه همگى به نزدیكى بصره رسیدند.
در آستانه جنگ جمل
عثمان بن حنیف انصارى از دوستان و یاران امیرالمؤ منین على علیه السلام و والى بصره بود،براى مقابله با مخالفان امیرالمؤ منین على علیه السلام بیرون آمد اما بعد گمان كرد شاید امیرالمؤ منین على علیه السلام به جنگ آنان تعجیل نكند، پس با وساطت طایفه اى با آنان صلح كرد تا امیرالمؤ منین على علیه السلام از راه برسد و تكلیف را روشن كند، به شرط آنكه عثمان بن حنیف همچنان از طرف على علیه السلام امیر بصره باشد.
طلحه و زیر و عایشه در محلى به نام خریبه فرود آمدند، آنان در كار خویش ، تدبیر مى كردند و آنجا كسى را به دنبال احنف بن قیس فرستادند، وقتى احنف حاضر شد به او گفتند:
عثمان بن عفان را مظلومانه كشتند و ما براى خونخوهاى او بدین جا آمده ایم ، مى خواهیم تو با ما باشى ما را مدد كنى و نصرت دهى .
(17)احنف رو به عایشه كرد و گفت :
اى عایشه ! آن روز كه عثمان را محاصره كرده و عزم كشتن او را داشتند از تو پرسیدم اگر عثمان را بكشند با كدام كس بیعت كنم ، در جواب گفتى با على بن ابى طالب علیه السلام بیعت كن ، آیا این گونه نبود؟
عایشه گفت : اى احنف ! آن روز چنین گفتم ؛ اما امروز چیزهاى دیگرى آشكار شده كه ما به آن از تو آگاه تر و عالم تر هستیم .
احنف گفت : این حرفها را باور نمى كنم ، اما به خدا سوگند هرگز با على علیه السلام كه پسر عم و داماد رسول خدا صلى الله علیه و آله است جنگ نخواهم كرد، به خصوص اینكه مهاجر، انصار، اكابر صحابه و اشراف و قبایل عرب با او بیعت كرده اند.
آن گاه احنف برخاست و به سرعت به سوى قوم خود
((بنى تمیم )) رفت .
بلافاصله چهار هزار مرد جنگى
(18)گرد او جمع شدند، آنان از جا حركت كرده در دو فرسخى بصره اردو زدند و منتظر امیرالمؤ منین على علیه السلام ماندند.
از طرف دیگر طلحه و زبیر بعد از قرارداد صلح با عثمان بن حنیف ، عامل امیرالمؤ منین على علیه السلام در بصره ، تصمیم گرفتند به عثمان بن حنیف و یارانش كه از شیعیان على علیه السلام بود حمله كنند و آنان را از پاى در آوردند.
آنان شبانه بر عثمان بن حنیف و یاران و اقوام و یاران او یورش برده ، همه را به قتل رساندند و عثمان را دستگیر كردند، و چون قصد كشتن وى را كردند یكى از آنان گفت : كشتن عثمان بن حنیف كار آسانى نیست زیرا او از انصار است و در مدینه داراى خویشان و اقرباى بسیارى است ، اگر او را بكشیم ، به جنگ و منازعه بر مى خیزند و ما را آسوده نمى گذارند. با این تصور آنان از كشتن وى منصرف شدند، اما همه موى سر و صورت و موژه هاى او را كندند و با خوارى خفت رها كردند




نوع مطلب : جنگ های حضرت علی (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 10:17 ب.ظ
I would like to thank you for the efforts you have put in penning this site.
I'm hoping to see the same high-grade blog posts by
you later on as well. In truth, your creative writing abilities has
motivated me to get my own site now ;)
شنبه 19 فروردین 1396 06:22 ب.ظ
This paragraph is actually a good one it assists new internet visitors,
who are wishing in favor of blogging.
جمعه 18 فروردین 1396 02:06 ب.ظ
Article writing is also a fun, if you know then you can write
otherwise it is difficult to write.
شنبه 17 اسفند 1392 09:40 ب.ظ
سلام عزیزم .وبلاگ خیلی زیبایی داری بخصوص این پستت که عالی بود .یه پیشنهاد واسه دوست گلم دارم .راستش من یه گروه تازگی ها راه انداختم در مورد استخدامه که جدیدترین اخبار استخدامی رو به گروه میفرستم .اگه شما هم از این ایمیل ها میخواهی دریافت کنی پیشنهاد میکنم بیا عضو شو .گروهم کاملا سالمه و الان 2000 عضو داره .چون روزی فقط یه ایمیل میفرستم که مزاحمت نداشته باشه واسه کسی .ضمنا تبلیغ هم اصلا ارسال نمیشه به گروه چون کار درستی نیست! .برای عضویت به وبم بیا .همه چی رو توضیح دادم اونجا .اینم لینک http://www.estekhdamiha.com/khabarname
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

احکام دینی و مذهبی
جهت تبادل لینک وب م ارا لینک کرده از طریق قسمت ارسال پیوند میتوانید لینک شوید

نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : محسن
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :