تبلیغات
احکام شرعی - زینب دخترعمه پیغمبر
 
احکام شرعی
دینی و مذهبی عکس ماه محرم
پنجشنبه 28 مرداد 1389 :: نویسنده : محسن
زینب دخترعمه پیغمبر
((زیدبن حارثه )) غلام بچه حضرت خدیجه همسر پیغمبر بود. ((حكیم بن حُزام )) از تجّار برده فروش مكه ، این زید را با بردگانى چند از شام به مكه آورد و به عمه اش خدیجه فروخت . این واقعه پیش از نبوت پیغمبر و ظهور اسلام و در زمان جاهلیت اتفاق افتاد.
زمانى كه خدیجه به افتخار همسرى رسول خدا رسید، پیغمبر آینده اسلام از همسرش خواست كه
((زید)) غلام زر خرید خود را به وى ببخشد. خدیجه هم زید را به همسرش بخشید. پیغمبر كه زید را ملك خود مى دانست ، او را از قید بندگى و رقیّت آزاد ساخت و به فرزندى گرفت .
در زمان جاهلیت میان عرب رسم بود كه پسرى را به فرزندى مى گرفتند و با اینكه فرزند حقیقى آنان نبود، مع الوصف از هر لحاظ او را مانند پسر خود مى دانستند و از جمله با زن او به عنوان زن پسر خوانده خود هم ازدواج نمى كردند. این عمل پسر گرفتن را عرب
((تَبنّى )) مى خواند. پسر خواندگى جزو رسوم جاهلیت بود.
وقتى پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم زید را آزاد كرد و به فرزندى گرفت ، طبق رسوم جاهلیت
((زید)) را به نام پدر خوانده اش ((زید بن محمد)) مى خواندند. زید پس از آزادى هم در خانه پیغمبر و خدیجه مانند فرزند آنان به سر مى برد.
((حارثه )) پدر زید در شام در فراق فرزندش كه ناپدید شده بود، در ناراحتى سختى به سر مى برد. پیوسته مى گریست و ناله سر مى داد و از هر كس به خصوص مسافران عرب ، سراغ فرزندش را مى گرفت .
تجارى كه از مكه به شام آمده بودند، به
((حارثه )) خبر دادند كه زید در مكه است و غلام محمد بن عبداللّه ، مرد محبوب قریش است .
((حارثه )) چون این خبر را شنید به اتفاق برادرش ((كعب )) كه هر دو مانند سایرمردم شام و اردن ، مسیحى بودند، بار سفر بستند و به مكه آمدند تا مگر زید را آزاد كنند و با خود به وطن و نزد كسانش بازگردانند. آنان در مكه پیغمبر را ملاقات كردند و گفتند:
((اى فرزند عبدالمطلب ! فرزند سرور بنى هاشم ! شما همسایگان خانه خدا هستید. گرفتاران را از قید و بندها رها مى كنید و گرسنگان را سیر مى گردانید. اینك ما هم آمده ایم درباره ما نیكى كنى و فرزند ما و بنده خود را خریدارى كرده و آزاد سازیم )).
پیغمبر فرمود: آیا نمى خواهید كه كارى بهتر ازاین كنم ؟گفتند: چكارى ؟
پیغمبر فرمود: او را حاضر مى كنم و آزادش مى گذارم تا اگر خواست با شما به شام بر گردد و چنانچه خواست نزد ما بماند به خدا قسم من كسى نیستم كه او را از پیش خود برانم .
حارثه و برادرش گفتند: نظرى زاید بر حد انصاف دادى .
به دنبال آن پیغمبر اكرم زید را حاضر كرد و از وى پرسید این دو تن كیستند؟ زید گفت : این پدر من حارثة بن شراحیل است و این هم عموى من كعب بن شراحیل مى باشد.
پیغمبر فرمود: من تو را آزاد مى گذارم ، اگر خواستى با آنان برو و چنانچه خواستى نزد ما بمان .
زید گفت : نزد شما مى مانم .
حارثه پدر زید گفت : اى زید! آیا تو بندگى را بر بودن در نزد پدر و مادر و شهر و قوم خود انتخاب مى كنى ؟
زید گفت : من در این مرد شریف (پیغمبر اكرم ) رفتارى دیده ام كه نمى خواهم تا زنده ام از وى جدابمانم .دراینجاپیغمبردست زید راگرفت و نزد جماعتى از قریش آورد و فرمود:
((گواه باشید كه این شخص ‍ فرزندمن است )).
حارثه پدر زید هم چون این را دید دلش آرام گرفت و زید را در مكه رها كرد و به شام بازگشت .
بدینگونه
((زیدبن حارثه )) نزد پیغمبر و خانه خدیجه ماندگار شد تا اینكه خداوند پیغمبر را به مقام نبوت برانگیخت و چنانكه گفتیم ((زید)) بعد از امیرالمؤ منین على علیه السّلام به پیغمبر ایمان آورد.
زید بن حارثه از آن روز كه پیغمبر او را به فرزندى گرفت ، نزد مردم مكه
((زید بن محمد)) خوانده مى شد ولى بعد از آنكه این آیه نازل گردید كه : ((محمد پدر كسى از شما افراد مسلمان نیست بلكه او فرستاده خدا و خاتم انبیاست (87))).و آیه ((مسلمانان را به نام پدران واقعى آنان بخوانید(88)))، او خود را ((زید بن حارثه )) خواند و مردم نیز او را با همین نام مخاطب مى ساختند.
((زید)) همچنان در خانه پیغمبر به سر مى برد تا اینكه به سنّى رسید كه مى بایست ازدواج كند. پیغمبر خود به خانه عمه اش ((امیمه )) دختر عبدالمطلب رفت تا ((زینب )) دختر او را براى زید خواستگارى كند.
((زینب )) اول تصور كرد پیغمبر براى خود به خواستگارى او آمده است ولى همینكه متوجه شد خواستگارى براى ((زید بن حارثه است )) ناراحت شد و به پیغمبر گفت : من دختر عمه شما هستم ، شوهر كنم به كسى كه غلام آزاد شده شماست ؟ برادر زینب ((عبدالله بن جَحْش )) نیز به این وصلت راضى نبود.
در این موقع آیه اى نازل شد كه :
((هیچ مرد با ایمان و زن مؤ منه اى را نمى رسد كه وقتى خدا و پیغمبرش فرمانى صادر كردند، از خود اختیارى داشته باشند، اگر كسى در این باره نافرمانى خدا را پیشه سازد، در گمراهى آشكارى به سر خواهد برد(89))).
این آیات قرآنى تكلیف مؤ منین را روشن ساخت ؛ بدینگونه كه اهل ایمان از این پس باید بدانند هر گاه پیغمبر كه نماینده خالق جهان است صلاح آنان را در امرى دید، سرپیچى نكنند؛ زیرا پیغمبر معصوم كه خیر و صلاح جامعه را مى خواهد، هرگز كارى را به زیان امت انجام نمى دهد و بد آنان را نمى خواهد، پس اگر دختر عمه اش را براى زید، غلام دیروزش و آزاد شده امروز خواستگارى مى كند، صد در صد به سود و صلاح طرفین است ، هر چند مثلا روى عادات و رسوم معمول محیط زینب از آن نفرت داشته باشد ولى مصلحت در این است كه تن به این كار بدهد.
با نزول آیه و توضیحاتى كه پیغمبر پیرامون آن داد، زینب و برادرش
((عبدالله بن جحش )) رضایت دادند و بدینگونه ((زینب )) به عقد ((زید)) در آمد.
با این وصف ، زینب در همان برخورد شب اول عروسى ، سر به ناسازگارى برداشت . زینب زنى خودخواه و بلندنظر بود. خود را از زید برتر مى دانست ! او ننگ داشت كه نوه عبدالمطلب و دختر عمه پیغمبر به عقد غلام آزاد شده خاندان خود در آید
(90) ولى از طرفى پیغمبر هم زید را جوانى با ایمان و لایق مى دانست و با لیاقت ذاتى و تربیت صحیح اسلامى ، مورد علاقه شدید آن حضرت بود.
ثانیا در آغاز ظهور اسلام ، براى الغاى تبعیض نژادى و پركردن شكاف طبقاتى ، مى بایست رهبر اسلام ، دست به چنین كارى بزند و به اصطلاح
((اصلاحات را از خود آغاز كند)).
این كار ولو بر خلاف عادات محیط عقب مانده و منحط آن روز عرب بود ولى از نظر اسلام و دید وسیع پیغمبر خاتم ، هیچ مانعى نداشت . بنابراین به هرترتیب شده مى بایست عملى گردد.
با تمام این اوصاف ، زینب با زید نمى ساخت . ترك عادت برایش مشكل بود. به همین جهت او را سخت مى آزرد. زید چند بار شكایت به پیغمبر برد و هر بار از پیغمبر خواست كه زینب را طلاق دهد. پیغمبر هر بار زید را از طلاق دادن زن خود بر حذر مى داشت و زینب را نصیحت مى كرد كه با شوهر خود بسازد.
هنگامى كه اصرار زید براى طلاق دادن زینب از حد گذشت و زینب هم به هیچ وجه سرسازگارى نداشت و هربار پیغمبر فرمود: همسرت را نگاهدار، سرانجام خود، همسرش را طلاق داد و پس از طلاق و پایان عِدّه ، خدا به پیغمبر دستور داد زینب را به همسرى خود در آورد و از سرزنش مشركان و منافقان نهراسد:
((اى پیغمبر! به یاد آور زمانى را كه به كسى كه خدا او را گرامى داشت و تو هم او را گرامى داشتى ، گفتى همسرت را نگاهدار (و طلاق مده ) و از خدا بترس . آنچه را خدا آشكار مى سازد تو پنهان داشتى و از سرزنش مردم هراسان بودى ، حال آنكه تنها باید از خدا بترسى . وقتى مدت احتیاج زید از زینب به پایان رسید (وعدّه زینب به سر آمد) او را براى تو تزویج كردیم تا بعد از این افراد با ایمان مانعى در راه ازدواج پسرخواندگان خود پس از طلاق و اتمام عده آنان نداشته باشند. این خواست خداست كه باید عملى گردد(91))).
((بر پیغمبر در آنچه خداوند براى او لازم دانسته است ، ایرادى نیست . این سنّت الهى است كه در افرادى از پیشینیان هم جریان داشته است . كار خدا همیشه حساب شده است . آن افراد كسانى هستند كه رسالتهاى خداوند را ابلاغ مى كنند و از نافرمانى الهى بیم دارند و جز خدا از هیچكس نمى ترسند و كافى است كه محاسب آنان هم خدا باشد. محمّد پدر واقعى هیچكدام از مردان شما مسلمانان نیست بلكه او پیغمبر خدا و خاتم پیغمبران است و خدا از همه چیز آگاهى دارد(92))).
این بود خلاصه داستان زینب و زید در قرآن مجید. از این آیات استفاده مى شود كه زینب در دل میل داشت به خود پیغمبر پسر دائیش و چهره درخشان خاندانش شوهر كند ولى پیغمبر او را به عقد غلام آزاد شده اش در آورد. پس از ازدواج با زید هم زینب همان نیت را داشت . بعد از طلاق گرفتن زینب از زید پیغمبر بى میل نبود او را به زنى بگیرد ولى این راز را پنهان مى ساخت و از عكس العمل مردم بیم داشت ؛ زیرا مردم عرب ازدواج با زن پسر خوانده خود را حرام مى دانستند. ولى چون براى حل قضیه رنجش و ناسازگارى زینب راهى جز این نبود، خدا هم پیغمبر را موظف داشت تا پس ‍ از انقضاى مدت عده زینب ، او را به همسرى بگیرد و بدینگونه مشكلات برطرف گردد.
هنگامى كه خدا فرمان داد پیغمبر، زینب را به همسرى خود در آورد و خادمه پیغمبر، موضوع را به اطلاع زینب رسانید، خدا را سجده نمود و به شكرانه آن نذر كرد كه پس از ازدواج با پیغمبر، دو ماه روزه بگیرد و گرفت ! زینب سى و چند سال داشت كه در سال بیستم هجرى چشم از جهان فروبست و از نخستین زنان پیغمبر بود كه وفات یافت .
از داستان ازدواج زید و زینب بر اساس آنچه در قرآن مجید و روایات معتبر اسلامى آمده است ، نتایج زیر را مى گیریم :
1 - پیغمبر اكرم زینب را كه وابسته نزدیك خود بود، براى غلام آزاد شده اش ‍ خواستگارى كرد و همسر او گردانید. چیزى كه بر خلاف عادات و رسوم اشراف قریش و مردم مكه بود.
با این عمل ، پیغمبر اسلام خواست هر گونه تبعیضى را از میان بردارد و به جاى مال و ثروت و نسب و اسم و رسم ، ایمان ، تقوا و فضیلت را ملاك شخصیت انسان قرار دهد. او این كار را از خاندان خود شروع كرد و عملا ثابت نمود كه در اسلام نوكر لایق سابق مى تواند با بهترین دختر خانواده ارباب ازدواج كند، چیزى كه حتى امروز پس از گذشت چهارده قرن هم كم سابقه است .
2 - با این كار پیغمبر خواست اعلام كند كه برخلاف زمان جاهلیت كه كارهاجنبه خرافى داشت ،دردین مبین اسلام ،زن پسرخوانده ، زن پسر واقعى و عروس انسان نیست . بنابراین ،در صورت طلاق گرفتن وى یا مردن شوهرش ، پدرخوانده اش مى تواندبااوازدواج كندتابااین كار رسم جاهلى منسوخ ‌گردد.
3 - چون زینب در باطن میل داشت با پیغمبر ازدواج كند، خداوند دستور مى دهد كه پیغمبر پس از اتمام مدت عده اش ، با وى ازدواج كند تا زینب كه شكست خود را در ازدواج ، بر اثر وساطت آن حضرت مى دید، سرانجام به منظور خود برسد و چنین هم شد.
4 - زینب زنى با كمال و بلندپرواز بود و خود را از طبقه بالا مى دانست . به همین جهت
((زید)) را به نظر نمى آورد. پس چه بهتر، حال كه زنى در چنین وضعى به سر مى برد، با ازدواج با پیغمبر كه به نظر وى سرآمد بزرگزادگان است به آرزوى درونى خود نایل گردد.
درباره بلندپروازى
((زینب )) نقل مى كنند كه چون به همسرى پیغمبر در آمد، هر وقت عایشه یا ((حفصه )) یا دیگرى از زنان پیغمبر با وى بگومگویى مى كردند، زینب به آنان مى گفت : حرف نزنید شما را در زمین عقد بسته اند ولى عقد مرا در آسمانها خوانده اند! اشاره به جمله ((زوّجناكها)) كه خداوند راجع به ازدواج او، به پیغمبر خطاب مى كند. و همین نیز عقد او بوده و دیگر او را عقد نبستند. در حقیقت عقد كننده زینب ، خدا بوده است .
5 - پسر خوانده با پسر خود انسان فرق دارد. بنابراین هرچند
((زید)) خود را ((پسر محمّد)) مى داند و مردم مكه نیز او را ((پسر محمّد)) مى خوانند ولى او را باید به نام پدرش خواند. علاوه ، از این به بعد باید رسم پسرخواندگى كاملا تغییر كند و پدر هر كسى همان است كه باعث ولادت او بوده است ، نه پدر مقامى .
6 - بهترین دلیل بر واقعیت داستان زید و زینب و ازدواج مجدد زینب با پیغمبر، به همینگونه كه توضیح دادیم ، این است كه اگر پیغمبر در آغاز كار مایل بود با زینب دختر عمه اش ازدواج كند هیچ مانعى نداشت . چرا خود به خواستگارى او براى غلام آزاد كرده اش برود و بگذارد كه وى به چنین كسى شوهر كند و پس از اینكه بیوه شد او را بگیرد؟
با این وصف با كمال تاءسف باید بگوییم بعضى از خاورشناسان مغرض و بدخواهان اسلام ،این داستان رادستاویزقرارداده و بر ضدپیغمبر گرامى اسلام سمپاشیهاكرده و تهمتهازده اند.منشاءسوءنظرآنان كه همانها نیز دستاویزایشان شده است ، یكى دو حدیث ضعیف و مجعول است كه در بعضى از كتب تاریخى و تفاسیرسنّى و شیعه آمده است .در این احادیث مجعول مى گوید:
((روزى پیغمبر به خانه زید آمد و دید كه زینب برهنه است و آبتنى مى كند! زیبائى اندام زینب او را تحت تاءثیر قرار داد و زید هم به همین علت زینب را طلاق گفت تا پیغمبر بتواند با وى ازدواج كند!!)).
یااینكه :
((پیغمبربه خانه زیدآمدودیدكه زینب گیسوان خود راشانه مى زند. درآن حال زیبائى زینب ،پیغمبررامسحوركرد!وقتى براى زیدنقل كرد،زیدگفت : من او را طلاق مى دهم تا شما بتوانید او را به همسرى خوددرآورید!!!)).
یا اینكه مى گویند:
((چشم پیغمبر به هر زنى مى افتاد، بر شوهرش حرام مى شد و مى بایست طلاق بگیرد و به پیغمبر شوهر كند!!)).
این همه خرافات و موهومات در كتاب سنّى باشد یا شیعه ، دوست ، به حضرت نسبت دهدیادشمن ،اینهاهمگى برخلاف اعتقاد ما شیعیان نسبت به مقام شامخ پیغمبر است .این كارهاو انتظارها از یك فرد معمولى زشت است و كمترانتظارمى رود تا چه رسد به شخصى كه در اعتقاد ما براى تهذیب اخلاق مبعوث شده وبه منظورحفظحقوق وحدودواحترام فرد واجتماع ،آمده است .
داستان زید و زینب از چند نظر امتحانى جالب بود و كارى بود كه به عللى مى بایست در آغاز اسلام اتفاق افتد و جز این هم راهى نبود.
جالب است كه زید پس از این ماجرا با زنى به نام
((ام اَیْمَن )) كه در خدمت پیغمبر بود ازدواج كرد. ازدواج دوم او به خوبى سرگرفت و با خوشى و آسایش زندگى كردند. ثمره این ازدواج پسرى بود كه او را ((اُسامه )) نامیدند.
((زید بن حارثه )) تا پایان كار، سخت مورد علاقه پیغمبر بود و او نیز پیغمبر را سخت دوست مى داشت . زید در سن جوانى بارها از جانب پیغمبر به سردارى سپاهیان اسلام به جهاد رفت تا در سال هشتم هجرى در سرزمین ((موته )) واقع در منطقه اردن به شهادت رسید.
جالب است كه وقتى پیران صحابه اعتراض كردند كه چرا باید
((زید)) با این سن و سال فرمانده باشد، پیغمبر فرمود:((همین است و بایدتن به آن دهید)).
((اسامة بن زید)) پسر او همان است كه در سن هفده سالگى و هنگام رحلت رسول خدا در سال دهم هجرى ، به فرمان پیغمبر به فرماندهى سپاه دوازده هزار نفرى رسید و پس از رحلت پیغمبر در اردن با قواى روم جنگید و پیروز شد و حتى قاتل پدر خود را یافت و به قتل رسانید.




نوع مطلب : زن در قرآن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 18 فروردین 1396 03:45 ب.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful post. Many thanks for supplying this information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

احکام دینی و مذهبی
جهت تبادل لینک وب م ارا لینک کرده از طریق قسمت ارسال پیوند میتوانید لینک شوید

نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : محسن
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :