تبلیغات
احکام شرعی - بلقیس
 
احکام شرعی
دینی و مذهبی عکس ماه محرم
پنجشنبه 28 مرداد 1389 :: نویسنده : محسن
بلقیس
خداوند به حضرت سلیمان پیغمبر حشمتى موهبت كرده بود كه به هیچیك از بندگان برگزیده اش نداده بود(54). سلیمان ، هم پیغمبر خدا بود و هم فرمانرواى بزرگ و مقتدر عصر. روزى سلیمان در حالى كه طبق معمول گروه بى شمارى از جنیان و انسانها و پرندگان در صفهاى مشخص ، او را همراهى مى كردند، راهى سفر شد. در آن سفر سلیمان وارد سرزمین ((یمن )) گردید و در بیابانى گرفتار مضیقه بى آبى گشت . به دستور سلیمان ، همراهان در صدد برآمدند تا مگر در آن بیابان سوزان به آبى دست یابند ولى چندان كه گشتند دسترسى به آب پیدا نكردند.
شاید علت اینكه خداوند به سلیمان مانند پدرش داوود مقام نبوت و سلطنت هر دو را عطا كرده بود، مادیگرى و دنیاپرستى قوم آنان
((بنى اسرائیل )) بود كه مى پنداشتند كسى مى تواند بر آنان حكومت كند كه از لحاظ مال و ثروت و جلال و حشمت سرآمد مردمان مصر باشد.
هر گاه سلیمان به سفر مى رفت یا به تخت مى نشست ، سپاهیانى از جن و انس و پرندگان كه خداوند مسخر وى كرده بود، پیرامونش را مى گرفتند یا به دنبالش راه مى افتادند.
در آن بیابان گرم و آفتاب سوزان ، سلیمان دید در آنجایى كه نشسته است از گوشه اى آفتاب بر او مى تابد. چون به اطراف خود نظر افكند جاى
((هُدْهُد)) را در بالاى سر خود خالى دید.
سلیمان مى خواست هدهد را كه در میان پرندگان شامه خاصى براى یافتن آب ولو از مسافت دور داشت ماءمور كند تا هر طور شده او را در آن بیابان از وجود آب آگاه سازد ولى چون جاى او را خالى دید گفت :
((آیا هدهد هست و من نمى بینم یا از غایبان است ؟ اگر او در این لحظه حساس (بدون جهت ) غیبت كرده باشد به سختى كیفر خواهم داد یا براى عبرت دیگران سر از تنش جدا مى سازم مگر اینكه براى غیبت خود عذرى موجه بیاورد(55))).
خداوند به پرندگان مانند دیگر اصناف جانداران الهام كرده بود كه باید تحت فرمان سلیمان پیغمبر باشند و از فرمانش سرپیچى نكنند. به همین جهت نیز سلیمان هدهد را در صورت غیبت غیر موجه ، مقصر مى دانست . این معنا موهبتى بود كه از جانب خداوند فقط به حضرت سلیمان داده شده بود به طورى كه نه قبل از وى سابقه داشت و نه بعد از او نظیر پیدا كرد.
دیرى نپایید كه هدهد آمد و به سلیمان گفت :
((من پى به موضوعى برده ام كه تو - پیغمبر خدا - با همه شكوه و جلال و علم و اطلاعى كه دارى از آن بى خبرى ! من از قلمرو ((سبا)) مى آیم و خبرى مقرون به حقیقت و یقین آورده ام (56))).
((من در آن شهر زنى را دیدم كه بر مردم آنجا حكومت مى كند و برایش ‍ همه گونه وسائل وقدرت وتجمل فراهم است .اوبه خصوص تختى عظیم دارد)).
((من دیدم كه آن زن و افراد مملكت او به جاى پرستش خداوند جهان در برابر خورشید سر به خاك نهاده و آفتاب مى پرستند. شیطان هم شرك به خدا و كار نامعقول آنان را در نظرشان جلوه داده و از راه حق و صواب بازداشته است ، به همین علت هم از راه راست بازمانده اند(57))).
((شیطان آنان را فریب داده است تا خدایى كه هر راز پنهان در آسمانها و زمین را آشكار مى سازد و از آنچه مردم نهان مى دارند یا آشكار مى سازند، آگاه است ، پرستش نكنند. خدایى كه جز او خدایى نیست ، خدایى كه دارنده جهان آفرینش است (58))).
((هدهد)) علت غیبت خود را این طور گزارش داد كه در پى جستجوى آب ، به شهر ((ماءرب )) پایتخت ((قوم سبا)) در یمن رسیده و دیده است كه ((بلقیس )) ملكه سبا با شكوه و جلال هر چه تمامتر در حالى كه بر تختى عظیم جلوس كرده است بر مردم یمن حكم مى راند و خود مردم سبا نیز آفتاب پرست مى باشند.
بنابراین ، هدهد در انجام وظیفه كوتاهى نكرده بود و عذر موجه داشت ؛ زیرا اگرچه با همه كوششى كه به عمل آورده بود، آبى نیافته بود ولى در عوض ‍ خبرى مهم آورده و بر امرى بزرگ آگاهى یافته بود.
سلیمان پس از استماع گزارش هدهد گفت :
((خواهیم دید كه راست مى گویى یا از دروغگویانى ؟)) سپس دستور داد نامه اى براى بلقیس ملكه سبا بنویسند و چون نامه مهیا شد، هدهد را مخاطب ساخت و گفت : ((هم اكنون این نامه را ببر - و در حالى كه بلقیس با مشاوران خود تشكیل جلسه داده است - در مجمع آنان ، بیفكن آنگاه از ایشان كناره بگیر و ببین با خواندن آن به چه نتیجه اى مى رسند(59))).
هدهد نامه سلیمان را گرفت و روانه قلمرو سبا شد و چون در بالاى سر بلقیس و مجمع او قرار گرفت ، نامه را درست به دامن او افكند، سپس به گوشه اى رفت و گوش داد تا ببیند پس از مطالعه چه تصمیمى خواهندگرفت .
بلقیس ، نامه را گشود و خواند، سپس رو كرد به مشاورانش و گفت :
((اى حاضران مجلس ! نامه اى گرانقدر به سوى من افكنده شد. این نامه از سلیمان است و مضمون آن چنین است : به نام خداوند بخشنده مهربان . بر من برترى مجویید و همه تان به نزد من بیایید و خود را تسلیم كنید))
سپس بلقیس به مشاوران خود گفت : ((اى حاضران مجلس ! بگویید تكلیف من چیست ؟ من هیچ تصمیم قاطعى نمى گیرم مگر اینكه قبلا شما نظر خود را اظهار كنید)).
مشاوران بلقیس گفتند:
((ما داراى نیروى كافى و نفرات جنگجو هستیم . در عین حال اختیار ما به دست تو است ، ببین تا چه پاسخى خواهى گفت )).
بدینگونه وزراى بلقیس امر جنگ و صلح را به عهده ملكه خود محول كردند و آمادگى خود را نیز براى جنگ اعلام داشتند.
بلقیس گفت :
((آنچه من مى دانم این است كه در صورت اعلان جنگ و شكست ما، پادشاهان فاتح وقتى به عزم جنگ وارد شهرى یا كشورى مى شوند، نظام شهر و مملكت را در هم ریخته و عزیزترین افراد كشور را به صورت خوارترین آنان در مى آورند. آرى آنان این كار را خواهند كرد. من به جاى اعلان جنگ ، هدیه اى براى آنان مى فرستم تا ببینم فرستادگانم با چه تصمیمى از جانب سلیمان بر مى گردند(60))).
آنگاه بلقیس جعبه اى محتوى یك دانه گوهر گرانبها براى سلیمان فرستاد و به مشاوران خود گفت اگر سلیمان پیغمبر خدا باشد ما توانائى جنگ با او را نداریم و چنانچه پادشاه باشد، هدیه ما را مى پذیرد و با این قدرت و نفرات بر او پیروز خواهیم شد.
هدهد كه در گوشه سقف قرار گرفته بود و سخنان آنان را مى شنید، موضوع را به سلیمان گزارش داد. وقتى فرستادگان بلقیس نزد سلیمان رسیدند و هدایا را به او تسلیم كردند، سلیمان كه مى دید بلقیس و اطرافیانش به جاى اینكه تسلیم شوند و به خدا ایمان آورند، آن طور با وى رفتار كردند، سخت برآشفت .
همینكه فرستادگان بلقیس به حضور سلیمان رسیدند، سلیمان به آنان گفت : آیا مى خواهید نظر مرا با مال دنیا جلب كنید؟ اگر این قصد را دارید بدانید كه
((آنچه خدا به من داده است از آنچه شما دارید بهتر و بیشتر است . شمایید كه از این هدیه خود شادى مى كنید))؛ زیرا شما فقط به ظواهر دنیا مى نگرید و از آنچه در ماوراى عالم ماده و مظاهر جهان است غافل مى باشید.
سپس به فرستادگان بلقیس گفت :
((برگردید به سوى آنان (بلقیس و مشاورانش ) و هدایاى خود را نیز ببرید و به آنها بگویید: من سپاهى به سوى آنان گسیل مى دارم كه قادر نباشید در مقابل آن مقاومت كنید و آنان را با ذلت و خوارى از مملكت سبا بیرون خواهم كرد(61))).
پس از رفتن فرستادگان بلقیس ، سلیمان رو به حاضران درگاه كرد و گفت :
((اى حاضران درگاه ! كدامیك از شما مى توانید تخت بلقیس را پیش از آنكه آنان نزد من بیایند و تسلیم شوند حاضر كنید؟(62))).
((عِفریت )) كه از سركرده هاى جن بود گفت : ((من آن را پیش از آن كه تو از جایت برخیزى خواهم آورد. آرى من این كار را مى كنم و بر آن هم قادر و امین هستم (63))).
به دنبال آن
((آصف بن برخیا)) وزیر حضرت سلیمان كه ((بهره اى از علوم كتاب آسمانى داشت گفت : من قادرم آن را پیش از آنكه مژه بر هم بزنى بیاورم (64))). در این مسابقه ((آصف بن برخیا)) برنده شد.
((همینكه سلیمان دید تخت بلقیس را آورده اند و نزد او نهاده اند)) زبان شكرگزارى گشود و گفت : ((این از موهبت خداى من است )) خدا این نعمت و موهبت را به من داده است ((تا مرا بیازماید كه آیا پاس نعمت او را نگاه مى دارم یا كفران نعمت خواهم كرد)).
سپس گفت :
((هر كس پاس نعمت خدا را نگاهداشت ، سود آن به خود وى باز مى گردد و هر كس ناسپاسى كند، زیانى به خدا نمى رساند)) بلكه زیان آن به خود وى مى رسد ((زیرا خداى من نسبت به شكر بندگان بى نیاز و در عین حال نسبت به آنان كریم است (65))).
قبل ازآنكه بلقیس به حضور سلیمان بار یابدسلیمان گفت :
((شكل تخت او را دگرگون سازید تا ببینم وقتى كه آمد، درك و هوش لازم را دارد كه امیدوار باشیم ایمان خواهدآوردیااز كسانى است كه امیدى به هدایت آنان نیست (66))).
((وقتى بلقیس آمد به وى گفت : آیا تخت تو بدینگونه بوده است ؟ بلقیس ‍ گفت : مثل اینكه همان است ! سپس از تماشاى آن در دربار سلیمان مات و مبهوت شد. وقتى بلقیس پى برد كه آن كار شگفت انگیز را ماءموران سلیمان انجام داده اند گفت : پیش از این از قدرت سلیمان و حشمت او آگاه بودیم و این حقیقت را اعتراف داشتیم (67))).
به دستور سلیمان كاخى از آبگینه براى سكونت بلقیس ساختند و چون كاخ آماده شد به بلقیس گفتند:
((به كاخ درآى ! هنگامى كه بلقیس صحن كاخ را دید پنداشت كه آنجا را آب گرفته است . به همین جهت دامن خود را بالا كشید ولى در این هنگام سلیمان گفت : نه ، این آب نیست بلكه صحن آن از آبگینه ساخته شده است )).
پس از آنكه بلقیس كاملا پى به عظمت و شكوه سلیمان برد و او را داراى نیروى مافوق بشرى یافت و سخت تحت تاءثیر شخصیت او قرار گرفت ، ایمان آورد:
((گفت : پروردگارا! من در گذشته به خود ظلم كردم و اینك با سلیمان به تو خداوند جهانیان ایمان مى آورم (68))).




نوع مطلب : زن در قرآن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مرداد 1396 12:04 ق.ظ
Hmm it looks like your site ate my first comment (it
was extremely long) so I guess I'll just sum it up what I had
written and say, I'm thoroughly enjoying your
blog. I too am an aspiring blog blogger but I'm still new to everything.
Do you have any suggestions for rookie blog writers?
I'd definitely appreciate it.
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:59 ق.ظ
I used to be suggested this web site by my cousin.
I'm no longer positive whether or not this put up is written by way of him as no
one else understand such distinctive about my trouble. You're amazing!
Thank you!
جمعه 18 فروردین 1396 03:24 ب.ظ
Everyone loves what you guys are usually up too.
This kind of clever work and exposure! Keep up the
superb works guys I've added you guys to my own blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

احکام دینی و مذهبی
جهت تبادل لینک وب م ارا لینک کرده از طریق قسمت ارسال پیوند میتوانید لینک شوید

نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : محسن
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :